close
چت روم
داستانک

****ستاره****
اطلاعات سايت
نام کاربری :
رمز عبور :

رمز عبور را فراموش کردم ؟
آمار مطالب
کل مطالب : 148
کل نظرات : 67

ورودی امروز گوگل : 0
ورودی گوگل دیروز : 0

بازديد امروز : 26 نفر
بارديد ديروز : 101 نفر
بازديد هفته : 134 نفر
بازديد ماه : 176 نفر
بازديد سال : 730 نفر
بازديد کلي : 43,183 نفر

افراد آنلاین: 1 نفر
عضويت سريع
نام کاربری :
رمز عبور :
تکرار رمز :
ایمیل :
نام اصلی :
کد امنیتی : * کد امنیتیبارگزاری مجدد
نظرسنجي
کدوم بخش رو بذارم تو وب ، بهتره ؟!



اگه دو نفر لب پرتگاه باشن ، و تو فقط بتونی یکیو نجات بدی کدومو نجات میدی ؟!!!!!




طرفدار کدوم تیمی ؟!




پيوندهاي روزانه
کدهاي اختصاصي
حمایت می کنیم
theme by
roztemp.ir
RSS

Powered By
Rozblog.Com
تبليغات
رزتمپ
آخرين ارسال هاي انجمن


عارفی کنار جاده نشسته بود و با چشمان بسته در حال تفکر بود. ناگهان....

 

بقیه ی داستان توی ادامه مطلبه !!!!!!! :دی


ادامه مطلب
درباره : داستانک , اموزنده ,
امتياز : نتيجه : 5 امتياز توسط 5 نفر مجموع امتياز : 10

بازديد : 55
[ دوشنبه 31 تير 1392 ] [ 10:38 ] [ zahra ]

1

دوست دیرینه اش در وسط میدان جنگ افتاده ، می توانست بیزاری و نفرتی که از جنگ تمام وجودش را فرا گرفته ، حس کند.سنگر آنها توسط نیروهای بی وقفه دشمن محاصره شده بود.
سرباز به ستوان گفت که آیا امکان دارد بتواند برود و خودش را به منطقه مابین سنگرهای خود دشمن برساند و دوستش را که آنجا افتاده بود بیاورد؟ ستوان جواب داد: می توانی بروی اما من فکر نمی کنم که ارزشش را داشته باشد، دوست تو احتمالا مرده و تو فقط زندگی خودت را به خطر می اندازی.
حرف های ستوان را شنید ، اما سرباز تصمیم گرفت برود به طرز معجزه آسایی خودش را به دوستش رساند، او را روی شانه های خود گذاشت و به سنگر خودشان برگرداند ترکش هایی هم به چند جای بدنش اصابت کرد
وقتی که دو مرد با هم بر روی زمین سنگر افتادند، فرمانده سرباز زخمی را نگاه کرد و گفت: من گفته بودم ارزشش را ندارد، دوست تو مرده و روح و جسم تو مجروح و زخمی است.
سرباز گفت: ولی ارزشش را داشت ، ستوان پرسید منظورت چیست؟ او که مرده، سرباز پاسخ داد: بله قربان! اما این کار ارزشش را داشت ، زیرا وقتی من به او رسیدم او هنوز زنده بود و به من گفت: می دانستم که می آیی....
می دانی ؟! همیشه نتیجه مهم نیست . کاری که تو از سر عشق وظیفه انجام می دهی مهم است. مهم آن کسی است یا آن چیزی است که تو باید به خاطرش کاری انجام دهی. پیروزی یعنی همین.

 

 

حتما واسه خوندن بقیه اش برید به ادامه مطلب ....


ادامه مطلب
درباره : داستانک , اموزنده ,
امتياز : نتيجه : 5 امتياز توسط 5 نفر مجموع امتياز : 20

بازديد : 58
[ دوشنبه 17 تير 1392 ] [ 14:19 ] [ zahra ]

یه روز یه ترکههههههههههههههههه ...

 

برید به ادامه مطلب ...


ادامه مطلب
درباره : داستانک , اموزنده ,
امتياز : نتيجه : 5 امتياز توسط 5 نفر مجموع امتياز : 24

بازديد : 65
[ یکشنبه 16 تير 1392 ] [ 15:6 ] [ zahra ]

با یکی از دوستانم وارد قهوه‌خانه‌‌ای کوچک شدیم و سفارش‌ دادیم...

بسمت میزمان می‌رفتیم که دو نفر دیگر وارد قهوه‌خانه شدند...

و سفارش دادند: پنج‌تا قهوه لطفا... دوتا برای ما و سه تا هم قهوه مبادا... سفارش‌شان را حساب کردند، و دوتا قهوه‌شان را برداشتند و رفتند...

از دوستم پرسیدم: ماجرای این قهوه‌های مبادا چی بود؟

دوستم گفت: اگه کمی صبر کنی بزودی تا چند لحظه دیگه حقیقت رو می‌فهمی...


برای خوندن ادامه داستان به ادامه مطلب مراجعه کنین ...


ادامه مطلب
درباره : داستانک , اموزنده ,
امتياز : نتيجه : 5 امتياز توسط 5 نفر مجموع امتياز : 14

بازديد : 75
[ سه شنبه 10 ارديبهشت 1392 ] [ 18:54 ] [ zahra ]

روزی شاه عباس در اصفهان به خدمت عالم زمانه "شیخ بهائی" رسید پس از سلام و احوالپرسی از شیخ پرسید: در برخورد با افراد اجتماع " اصالت ذاتیِ آنها بهتر است یا تربیت خانوادگی شان؟
شیخ گفت : هر چه نظر حضرت اشرف باشد همان است ولی به نظر من "اصالت" ارجح است. و شاه بر خلاف او گفت : شک نکنید که "تربیت" مهم تر است.
بحث میان آن دو بالا گرفت و هیچیک نتوانستند یکدیگر را قانع کنند. بناچار شاه برای اثبات حقانیت خود او را به کاخ دعوت کرد تا حرفش را به کرسی نشاند.


ادامه مطلب
درباره : داستانک , اموزنده ,
امتياز : نتيجه : 5 امتياز توسط 5 نفر مجموع امتياز : 10

بازديد : 74
[ سه شنبه 01 اسفند 1391 ] [ 15:28 ] [ zahra ]

مسافر تاکسی آهسته روی شونه‌ی راننده زد چون می‌خواست ازش یه سوال بپرسه…

 


ادامه مطلب
درباره : طنز , داستانک ,
امتياز : نتيجه : 5 امتياز توسط 5 نفر مجموع امتياز : 10

بازديد : 71
[ شنبه 28 بهمن 1391 ] [ 23:32 ] [ zahra ]

با اتوبوس از یه شهر دیگه داشتم میومدم یه بچه ۵-۶ ساله رو صندلی جلویی بغل مامانش یه شکلات کاکایویی رو هی میگرف طرف من هی میکشید طرف خودش. منم کرمم گرفت ایندفعه که بچه شکلاتو آورد یه گاز بزرگ زدم!بچه یکم عصبانی شد ولی مامان باباش بهش یه شکلات دیگه دادن.خیلی احساس شعف میکردم که همچین شیطنتی کردم.

یکم که گذشت دیدم تو شکمم داره یه اتفاقایی میوفته.رفتم به راننده گفتم آقا نگه دار من برم دستشویی.

 

بقیه اش تو ادامه مطلب ...نیشخند


ادامه مطلب
درباره : طنز , داستانک ,
امتياز : نتيجه : 5 امتياز توسط 5 نفر مجموع امتياز : 8

بازديد : 81
[ سه شنبه 24 بهمن 1391 ] [ 19:19 ] [ zahra ]

واقعا قشنگه ...

چون نمیخواستم سایتم ف.ی.ل.ت.ر بشه اسم نفر آخر رو نیاوردم ...

خودتون حدس بزنین !!!!


ادامه مطلب
درباره : طنز , داستانک ,
امتياز : نتيجه : 4 امتياز توسط 4 نفر مجموع امتياز : 7

بازديد : 95
[ شنبه 11 آذر 1391 ] [ 15:57 ] [ zahra ]

پيرمردى بر قاطرى نشسته بود و از بيابانى می‌گذشت. سالكى را ديد كه پياده بود...
پيرمرد گفت: اى مرد به كجا رهسپاری؟
سالك گفت: به دهى كه گويند مردمش خدا نشناسند و كينه و عداوت می‌ورزند و زنان خود را از ارث محروم می‌كنند.
پيرمرد گفت: به خوب جايى می‌روى.
سالك گفت: چرا؟
پيرمرد گفت: من از مردم آن ديارم و ديرى است كه چشم انتظارم تا كسى بيايد و اين مردم را هدايت كند....

 

بازم بقیه اش تو .....

 

ادامه مطلب.....نیشخند


ادامه مطلب
درباره : عاشقانه , داستانک , اموزنده ,
امتياز : نتيجه : 5 امتياز توسط 5 نفر مجموع امتياز : 5

بازديد : 109
[ پنجشنبه 30 شهريور 1391 ] [ 10:29 ] [ zahra ]

ﯾﻪ ﮐﺸﺘﯽ ﺩﺍﺷﺖ ﺭﻭ ﺩﺭﯾﺎ ﻣﯽﺭﻓﺖ، ﻧﺎﺧﺪﺍﯼ ﮐﺸﺘﯽ ﯾﻬﻮ ﺍﺯ ﺩﻭﺭ ﯾﻪ ﮐﺸﺘﯽ ﺩﺯﺩﺍﯼ ﺩﺭﯾﺎﯼ ﺭﻭ ﺩﯾﺪ. ﺳﺮﯾﻊ ﺑﻪ ﺧﺪﻣﻪﺍﺵ ﮔﻔﺖ: ﺑﺮﺍﯼ ﻧﺒﺮﺩ ﺁﻣﺎﺩﻩ ﺑﺸﯿﻦ، ﺿﻤﻨﺎ ﺍﻭﻥ ﭘﯿﺮﺍﻫﻦ ﻗﺮﻣﺰ ﻣﻦ ﺭﻭ ﻫﻢ ﺑﯿﺎﺭﯾﻦ. ﺧﻼﺻﻪ ﭘﯿﺮﺍﻫﻨﻪ ﺭﻭ ﺗﻨﺶ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺩﺭﮔﯿﺮﯼ ﺷﺮﻭﻉ ﺷﺪ ﻭ ﺩﺯﺩﺍﯼ ﺩﺭﯾﺎﯾﯽ ﺷﮑﺴﺖ ﺧﻮﺭﺩﻥ

ﮐﺸﺘﯽ ﻫﻤﯿﻨﻄﻮﺭﯼ ﺭﺍﻫﺸﻮ ﺍﺩﺍﻣﻪ ﻣﯽﺩﺍﺩ ﮐﻪ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﺭﺳﯿﺪﻥ ﺑﻪ ﯾﻪ ﺳﺮﯼ ﺩﺯﺩ ﺩﺭﯾﺎﯾﯽ ﺩﯾگه....

 

بقیه اش تو ادامه مطلب ....

 


ادامه مطلب
درباره : طنز , داستانک ,
امتياز : نتيجه : 5 امتياز توسط 5 نفر مجموع امتياز : 5

بازديد : 107
[ پنجشنبه 30 شهريور 1391 ] [ 10:27 ] [ zahra ]

جوان ثروتمندی نزد عارفی رفت و از او اندرزی برای زندگی نیک خواست.

عارف او را به کنار پنجره برد و پرسید: چه می بینی؟

گفت: آدم هایی که می آیند و می روند و گدای کوری که در خیابانصدقه می گیرد

 

 

بقیه اش تو ادامه مطلب ....


ادامه مطلب
درباره : داستانک , اموزنده ,
امتياز : نتيجه : 5 امتياز توسط 5 نفر مجموع امتياز : 5

بازديد : 96
[ چهارشنبه 22 شهريور 1391 ] [ 14:10 ] [ zahra ]

قد بالای 180، وزن متناسب ، زیبا ، جذاب و ...

این شرایط و خیلی از موارد نظیر آنها ، توقعات من برای انتخاب همسر آینده ام بودند.

توقعاتی که بی کم و کاست همه ی آنها را حق مسلم خودم میدانستم ....

چرا که خودم هم از زیبائی چیزی کم نداشتم و میخواستم به اصطلاح همسر آینده ام لا اقل از لحاظ ظاهری همپایه خودم باشد .


بقیه اش تو ادامه مطلب ....


ادامه مطلب
درباره : عاشقانه , داستانک ,
امتياز : نتيجه : 5 امتياز توسط 5 نفر مجموع امتياز : 20

بازديد : 105
[ جمعه 17 شهريور 1391 ] [ 22:6 ] [ zahra ]

سال ها پيش در کشور آلمان، زن و شوهري زندگي مي کردند.

آنها هيچ گاه صاحب فرزندي نمي شدند.

يک روز که براي تفريح به اتفاق هم از شهر خارج شده و به جنگل رفته بودند، ببر کوچکي در جنگل , نظر آنها را به خود جلب کرد.

مرد معتقد بود: نبايد به آن بچه ببر نزديک شد.

به نظر او ببر مادر جايي در همان حوالي فرزندش را زير نظر داشت. پس اگر احساس خطر مي کرد به هر دوي آنها حمله مي کرد و صدمه مي زد.

اما زن انگار هيچ يک از جملات همسرش را نمي شنيد. خيلي سريع به سمت ببر رفت و بچه ببر را زير پالتوي خود به آغوش کشيد، دست همسرش را گرفت و گفت: عجله کن! ما بايد همين الآن سوار اتومبيل مان شويم و از اينجا برويم.

 

بقیه اش تو ادامه مطلب ......


ادامه مطلب
درباره : عاشقانه , داستانک ,
امتياز : نتيجه : 5 امتياز توسط 5 نفر مجموع امتياز : 5

بازديد : 123
[ یکشنبه 12 شهريور 1391 ] [ 12:16 ] [ zahra ]

زن وشوهری بیش از 60 سال بایکدیگر زندگی مشترک داشتند.

آنها همه چیز را به طور مساوی بین خود تقسیم کرده بودند.

درمورد همه چیز باهم صحبت می کردند وهیچ چیز را از یکدیگر پنهان نمی کردند

مگر یک چیز:

 

برای خوندن ادامه داستان ، برین به ادامه مطلب ....


ادامه مطلب
درباره : عاشقانه , داستانک ,
امتياز : نتيجه : 4 امتياز توسط 4 نفر مجموع امتياز : 4

بازديد : 104
[ چهارشنبه 25 مرداد 1391 ] [ 16:44 ] [ zahra ]

پدر خسته از سر کار به خانه برگشت.

پسر از پدر پرسید پدر میتوانم بپرسم ساعتی چند دلار حقوق میگیری ؟

پدر با بی حوصلگی گفت به تو ربطی ندارد.

پس از اندک زمانی پسر بار دیگر این سوال را از پدر پرسید و پدر با عصبانت پسر کوچکش را دعوا کرد ولی پسر باز با خواهش از پدرش خواست تا بداند دستمزد پدرش ساعتی چنداست و پدر ناگزیر پاسخ داد ساعتی ۲۰ دلار.

 

بقیه اش تو ادامه مطلب ...

 


ادامه مطلب
درباره : عاشقانه , داستانک ,
امتياز : نتيجه : 5 امتياز توسط 5 نفر مجموع امتياز : 5

بازديد : 125
[ سه شنبه 24 مرداد 1391 ] [ 19:10 ] [ zahra ]

یه روز یه كامیون گلابی داشته توی جاده می رفته كه یه دفعه می‌افته توی یه دست‌انداز، یكی از گلابی‌ها می‌افته وسط جاده، بر می‌گرده به كامیون نگاه می‌كنه و میگه:
گلابی‌ها، گلابی‌ها!
گلابی‌ها میگن: گلابی، گلابی!
كامیون دورتر می شه،
صداشون ضعیف تر می شه.
گلابی میگه: گلابی‌ها، گلابی‌ها!
گلابی‌ها می گن: گلابی، گلابی!
باز كامیون دورتر میشه، گلابی میگه: گلابی‌ها، گلابی‌ها!
اما صدای گلابی دیگه به گلابی‌ها نمی‌رسه! گلابی‌ها موبایل راننده رو می گیرن و زنگ میزنن به موبایل گلابی،اما چه فایده كه گلابی ایرانسل داشته و توی جاده آنتن نمی‌داده!
گلابی یه نفر رو پیدا می‌كنه كه موبایل دولتی داشته، زنگ می‌زنه به راننده و می گه: گوشی رو بده به گلابی‌ها، وقتی كه گلابی‌ها گوشی رو می گیرن، گلابی میگه: گلابی‌ها، گلابی ها!
گلابی ها می گن: گلابی، گلابی


برای خوندن ادامه داستان برین به ادامه مطلب ...


ادامه مطلب
درباره : طنز , داستانک ,
امتياز : نتيجه : 5 امتياز توسط 5 نفر مجموع امتياز : 5

بازديد : 117
[ سه شنبه 24 مرداد 1391 ] [ 19:2 ] [ zahra ]

هه هه   یعنی حال زن رو گرفت !

خیلی حال کردم !!!

يك دختر خانم زيبا خطاب به رئيس شركت امريكائي ج پ مورگان نامه‌اي بدين مضمون نوشته است :

 

بقیه اش تو ادامه مطلب !!!


ادامه مطلب
درباره : طنز , داستانک ,
امتياز : نتيجه : 5 امتياز توسط 5 نفر مجموع امتياز : 5

بازديد : 111
[ چهارشنبه 18 مرداد 1391 ] [ 14:8 ] [ zahra ]
آخرين مطالب ارسالي
سلام ... تاريخ : سه شنبه 28 شهریور 1391
روز دختران گل مباااااارک!!!!! تاريخ : شنبه 16 شهریور 1392
چهره انسان در 100 هزار سال اینده ! تاريخ : سه شنبه 12 شهریور 1392
اس ام اس عید فطر تاريخ : چهارشنبه 16 مرداد 1392
نصب فیلتر شکن آنلاین در فایر فاکس ... تاريخ : سه شنبه 15 مرداد 1392
زنی که فرزند شاه و گوگوش است! تاريخ : سه شنبه 15 مرداد 1392
مصاحبه جالب نوه امام درباره فیس بوک تاريخ : سه شنبه 15 مرداد 1392
تفاوت مدیریت در ایران و انگلستان! تاريخ : سه شنبه 15 مرداد 1392
.: Weblog Themes By roztemp :.

موضوعات
جست و جو



Top Blog
مسابقه وبلاگ برتر ماه

We hope you enjoy all the new traffic. Sincerely, Top Blog