close
چت روم
داستان کوتاه(روز مادر)

****ستاره****
اطلاعات سايت
نام کاربری :
رمز عبور :

رمز عبور را فراموش کردم ؟
آمار مطالب
کل مطالب : 148
کل نظرات : 67

ورودی امروز گوگل : 0
ورودی گوگل دیروز : 0

بازديد امروز : 51 نفر
بارديد ديروز : 5 نفر
بازديد هفته : 62 نفر
بازديد ماه : 83 نفر
بازديد سال : 227 نفر
بازديد کلي : 42,680 نفر

افراد آنلاین: 1 نفر
عضويت سريع
نام کاربری :
رمز عبور :
تکرار رمز :
ایمیل :
نام اصلی :
کد امنیتی : * کد امنیتیبارگزاری مجدد
نظرسنجي
کدوم بخش رو بذارم تو وب ، بهتره ؟!



اگه دو نفر لب پرتگاه باشن ، و تو فقط بتونی یکیو نجات بدی کدومو نجات میدی ؟!!!!!




طرفدار کدوم تیمی ؟!




پيوندهاي روزانه
کدهاي اختصاصي
حمایت می کنیم
theme by
roztemp.ir
RSS

Powered By
Rozblog.Com
تبليغات
رزتمپ
آخرين ارسال هاي انجمن

 

Mothers day :

A man stopped at a flower shop to order some flowers to be wired to his mother who lived two hundred miles away .

As he got out of his car he noticed a young girl sitting on the curb sobbing. He asked her what was wrong and she replied, I wanted to buy a red roze for my mother. But I only have seventy-five cents, and a roze costs two dollars.

The man smiled and said, Come on in with me. Ill buy you a rose.

He bought the little girl her rose and ordered his own mothers floweras. As they were leaving he offered the girl a ride home.

She said, Yes, please! You can take me to my mother.

She directed him to cemetery, where she placed the rose on a freshly dug grave. The man returned to the flower shop, canceled the wire order, picked up a bouquet and drove the two hundred miles to his mothers house.

*ترجمه *

مردی جلوی گلفروشی ایستاد و برای مادرش که دویست مایل دورتر زندگی میکرد ، تعدادی گل سفارش داد که بسته بندی شود .

هنگام پیاده شدن از ماشین ، متوجه دختری شد که روی لبه ی پیاده رو نشسته بود و هق هق گریه میکرد . از او پرسید : چه اتفاقی افتاده است ؟ و دختر پاسخ داد : میخواهم یک رز قرمز برای مادرم بخرم اما فقط هفتاد و پنج سنت پول دارم و قیمت یک رز دو دلار است . مرد خندید و گفت : با من بیا ! یک رز برایت میخرم !

او برای دختر کوچک رز خرید و گل های مادرش را هم سفارش داد . وقتی از مغازه خارج شدند ، مرد به دخترک پیشنهاد داد که او را به خانه شان برساند . دختر گفت : بله ، لطفا مرا پیش مادرم ببر ! او مرد را به طرف گورستان برد و گل را روی قبر مادرش که تازه دفن شده بود ، گذاشت .

مرد به مغازه ی گلفروشی بازگشت و سفارش بسته بندی و ارسال آن را لغو کرد . او یک دسته گل گرفت و به طرف خانه ی مادرش که در دویست مایلی بود ، حرکت کرد !

 

امتياز : نتيجه : 0 امتياز توسط 0 نفر مجموع امتياز : 0

بازديد : 113
[ یکشنبه 07 خرداد 1391 ] [ 9:53 ] [ zahra ]
مطالب مرتبط
آخرين مطالب ارسالي
سلام ... تاريخ : سه شنبه 28 شهریور 1391
روز دختران گل مباااااارک!!!!! تاريخ : شنبه 16 شهریور 1392
چهره انسان در 100 هزار سال اینده ! تاريخ : سه شنبه 12 شهریور 1392
اس ام اس عید فطر تاريخ : چهارشنبه 16 مرداد 1392
نصب فیلتر شکن آنلاین در فایر فاکس ... تاريخ : سه شنبه 15 مرداد 1392
زنی که فرزند شاه و گوگوش است! تاريخ : سه شنبه 15 مرداد 1392
مصاحبه جالب نوه امام درباره فیس بوک تاريخ : سه شنبه 15 مرداد 1392
تفاوت مدیریت در ایران و انگلستان! تاريخ : سه شنبه 15 مرداد 1392
ارسال نظر براي اين مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی
.: Weblog Themes By roztemp :.

موضوعات
جست و جو



Top Blog
مسابقه وبلاگ برتر ماه

We hope you enjoy all the new traffic. Sincerely, Top Blog